توضیحات

توانا جرات نداشت از خانه بیرون برود؛ولی دلش آرام نگرفت. باید پسرش را برای آخرین بار می دید. قدم هایش می لرزید. چند قدم که می رفت می ایستاد، دست به دیوار می گرفت. پاهایش سست و بی توان بود.خیلی نگران بود.یعنی ابراهیمش، جوان زیبایش را دیگر نمی دید. گونه هایش خیس اشک بود. وقتی به بیرون شهر رسید که آتش بزرگ همه جا را روشن کرده بود.تونا سربلند کرد.شعله ها تا نیمه ی آسمان می رسیدند.

 

نویسنده: مسلم ناصری

انتشارات: جمال

گروه سنی: د

 

 

با ما در ارتباط باشید از طریق اینستا گرام

http://www.instagram.com/farhangshahr_ir